خانه / خانه داری / قصه شب / قصه مرغ قرمز کوچولو یه قصه جذاب و شنیدنی برای بچه های خوب

قصه مرغ قرمز کوچولو یه قصه جذاب و شنیدنی برای بچه های خوب

قصه مرغ قرمز کوچولو یه قصه جذاب و شنیدنی در مورد مامان مرغه هست که با تلاش و پشتکار هدفی مهم رو دنبال میکنه.

قصه مرغ قرمز کوچولو

یکی بود یکی نبود در مزرعه ای زیبا مرغی قرمز به همراه چند جوجه ناز و مامانی در کنار حیواناتی دیگر زندگی می کرد.

توی این مزرعه یه خوک تنبل و چاقالو، یه گربه و یه موش هم بودند. خوک هر روز روی لجن ها لم میداد و می خورد و می خوابید.

گربه و موش هم که دیگه خودتون میدونید چه آتیشها میسوزونن! موش بدو گربه بدو.

مامان مرغه هر روز صبح جوجه ها رو از لونه بیرون می آورد و برای گشت و گذار  و خوردن غذا به مزرعه می برد.

مرغ قرمز کوچولو عادت داشت کرم های چاق و خوشمزه رو پیدا کنه و بخوره و به بچه هاش هم بده.

قصه مرغ قرمز کوچولو
قصه مرغ قرمز کوچولو

یه روز که مرغ قرمز کوچولو مشغول پیدا کردن کرم بود، یه دونه گندم رو روی زمین پیدا کرد. مامان مرغه خوردن کرم رو به خوردن گندم ترجیح می داد. بنابراین گفت: یه نفر باید این دونه رو بکاره.

به سراغ خوک و گربه و موش رفت. به اون ها گفت: چه کسی حاضره این گندم رو بکاره؟

اما موش و گربه و خوک گفتند ما حوصله این کار رو نداریم.

مرغ قرمز تصمیم گرفت خودش این کار رو انجام بده. بنابراین دونه گندم رو در خاک کاشت و کمی آب به اون داد. روزها پشت سر هم گذشتند.

جوجه ها بزرگتر شدند. موش و گربه شیطون تر و البته خوک هم چاق تر.

تا این که یک روز مامان مرغه دید دونه گندم بزرگ شده وخودش تبدیل شده به گندم های زیاد و زیبا.

با خودش گفت: حالا یکی باید این گندم ها رو بچینه.

به سراغ همسایه هاش رفت. از اون ها پرسید که چه کسی حاضره گندم ها رو بچینه؟ اما خوک و گربه و موش گفتند ما حوصله این کار رو نداریم.

مرغ قرمز خودش تصمیم گرفت این کار رو انجام بده. بنابراین به انبار رفت و داس کوچکی پیدا کرد و شروع کرد به چیدن گندم ها.

حالا یه عالمه گندم روی زمین بود. مرغ قرمز گفت: حالا کی باید این ها رو به آسیاب ببره؟

از همسایه ها سوال کرد و اون ها هم طبق معمول گفتند که حوصله این کار رو ندارن. بنابراین دلسرد نشد و خودش این کار رو انجام داد.

کیسه گندم رو روی پشتش گذاشت و به آسیاب برد و آرد رو تحویل گرفت.

حالا مامان مرغه میدونست که باید با این آرد ها نون بپزه. پس دست به کار شد مقداری از آرد رو خمیر کرد و نون پخت.

وای بچه های عزیز بوی نون مامان مرغه تمام مزرعه رو پر کرده بود. بعد مامان مرغه با دلی خوش کنار جوجه هاش نون خوردن و از خوردن لذت بردن و خدا رو شکر کردند.

بله بچه های عزیزم، اگر تلاش و زحمتی برای کاری کشیده نشه، لذت موفقیت هم هرگز چشیده نمیشه.

منبع قصه: قصه های کوتاه

درباره article

حتما ببینید

قصه دختر نارنج و ترنج

قصه دختر نارنج و ترنج

قصه دختر نارنج و ترنج یکی از قصه های قدیمی و زیبا می باشد. روزی، …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × دو =