خانه / خانه داری / قصه شب / قصه میمون بازیگوش – قصه ای آموزنده و جذاب

قصه میمون بازیگوش – قصه ای آموزنده و جذاب

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. قصه میمون بازیگوش رو با هم میخونیم.

قصه میمون بازیگوش

در یک جنگل سرسبز و زیبا گروهی از میمون ها با هم زندگی می کردند. جنگل بسیار زیبا بود.

درختان موز و آناناس زیادی در جنگل بود که همیشه میوه داشتند.

میمون ها شاد و خوشحال در کنار هم زندگی می کردند.

در گروه میمون ها میمون بازیگوشی به نام وروجک بود که بازی و جست و خیز رو خیلی دوست داشت.

او هر روز جست و خیز کنان از یه شاخه به شاخه دیگری می پرید و بازی می کرد.

بچه های عزیزم وروجک میمون خوبی بود. فقط یک عیب بزرگ داشت. هیچ وقت به نصیحت بزرگترهای گروه گوش نمی کرد.

رییس گروه همیشه اون رو نصیحت می کرد و می گفت: نباید از گروه جدا شود و یا جایی برود که خطرناک است.

اما متاسفانه این حرف ها در گوش او فرو نمی رفت که نمی رفت.

تا این که یک روز عده ای از انسان ها وارد جنگل شدند. آن ها برای قطع کرده درختان آمده بودند.

 

قصه میمون بازیگوش
قصه میمون بازیگوش

 

میمون ها خیلی می ترسیدند. چون فکر می کردند انسان ها آمدند تا تمام درختان جنگل را قطع کنند.

اما بعد متوجه شدند که آن ها آمدند تا بخشی از درختان را برای ساخت یک کارخانه قطع کنند.

رییس گروه به سیر میمون ها هشدار داد که به هیچ عنوان نباید به انسان ها نزدیک شوند.

همه این حرف را گوش کردند به جز وروجک.

بعد از قطع درختان کارگران با کلی ابزار آمدند تا کار ساخت و ساز را شروع کنند.

آن ها هر روز از صبح شود کارشان را شروع می کردند و تا ظهر ادامه می دادند.

ظهر یک ساعت کار را تعطیل می کردند تا هم ناهار بخورند و هم کمی استراحت کنند.

در این فاصله که انسان ها استراحت می کردند وروجک وارد محوطه می شد و با وسایل بازی می کرد.

میمون های دیگر هم برای تماشای او آمدند.

به او گفتند که نباید به وسایل دست بزند. اما فایده ای نداشت. وروجک کنده درختی را دید که قطع شده و تبری درون اون وجود داشت.

کارگران با تبر شکافی را روی کنده درخت ایجاد کرده بودند. وروجک به سراغ کنده رفت.و مشغول بازی با تبر شد.

ناگهان تبر کنده شد و پایین افتاد و پای میمون در شکاف گیرکرد.

هر چه تلاش کرد نتوانست پایش را بیرون بکشد. میمون های دیگر هم سعی کردند کمکش کنند اما نتوانستند.

تا این که زمان استراحت تمام شد و کارگران برگشتند. آن ها دیدند که مپای میمونی درون شکاف گیر کرده. حسابی به میمون خندیدند.

وروجک خیلی ناراحت و پشیمان بود. چون هم پایش آسیب دیده بود و هم مورد تمسخر قرار گرفته بود.

اوا به میان گروه برگشت و به رییس گروه قول داد که همیشه به حرفهای او گوش کند.

درباره article

حتما ببینید

قصه دختر نارنج و ترنج

قصه دختر نارنج و ترنج

قصه دختر نارنج و ترنج یکی از قصه های قدیمی و زیبا می باشد. روزی، …

یک دیدگاه

  1. خیلی عالی بود.لایک داره

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 + ده =