خانه / خانه داری / قصه شب / قصه اردوی چهار دوست یک قصه زیبا و جذاب برای کودکان

قصه اردوی چهار دوست یک قصه زیبا و جذاب برای کودکان

قصه اردوی چهار دوست . ماجرای اردوی چهار دوست یک قصه زیبا و جذاب برای کودکان است که خواندن آن توصیه می شود.

یکی بود یکی نبود.

غیر از خدا هیچ کس نبود.

در یکی از روزهای آفتابی، میمون، فیل، هشت پا و توکا تصمیم گرفتند که به وسط جنگل بروند و چادر برپا کنند.

آن ها می خواستند برای تفریح و گردش به اردو بروند و در آن جا بازی کنند و غذاهای خوشمزه بخورند.

ماجرای اردوی چهار دوست
ماجرای اردوی چهار دوست

آن ها کوله های خودشان را پر از غذاهای خوشمزه کردند و به راه افتادند.

ساعتی راه رفتند تا بالاخره به وسط جنگل رسیدند. جایی که قرار بود همانجا چادر بزنند.

ناگهان چیز عجیبی مشاهده کردند.

آن ها دیدند که تعدادی حیوان دیگر نیز به انجا آمدند و چادر زدند. بیرون چادر آتش روشن کردند و مشغول تفریح هستند.

مار، گوزن و تمساح هم برای گردش به وسط جنگل آمده بودند.

مار جلو آمد و گفت: سلام دوستان. خیلی خوش آمدید. آیا من می توانم کمکتان کنم؟

میمون با نارحتی گفت: نه ممنون. ما نیازی به کمک نداریم.

بعد هم چهار دوست به کناری رفتند و مشغول صحبت شدند.

میمون گفت: مگر کسی از آن ها کمک خواسته که می خواهد به ما کمک کند؟ من دوست ندارم در کنار این ها چادر بزنیم.

بهتر است کمی کنار تر برویم و خودمان تنهایی تفریح کنیم.

آن ها چادرشان را برپا کردند و غذاهای و خوشمزه داخل کیفشان را بیرون آوردند و مشغول خوردن شدند.

در همین لحظه تمساح جلو آمد در حالی که کاسه ای در دستش بود.

تمساح گفت: بفرمایید دوستان برای شما مقداری سوپ گرم آوردم.

ناگهان میمون گفت: ما سوپ دوست نداریم. اما فیل و هشت پا و توکا تشکر کردند و سوپ را گرفتند. بعد هم هشت پا یک بشقاب از ماکارونی های خوشمزه ای را که درست کرده بود به تمساح داد.

میمون خیلی ناراحت شد. به دوستانش گفت: مگر من نگفتم که به آن ها محل نگذارید و خودمان تنهایی تفریح کنیم؟

شب شد. هر کدام داخل چادر شدند و خوابیدند.

صبح روز بعد میمون با صدایی از خواب بیدار شد. از بیرون چادر صدا می آمد.

وقتی بیرون رفت، دید که دوستانش مشغول گفت و گو و عکس گرفتن با تمساح و مار و گوزن هستند. خیلی عصبانی شد.

ناگهان پرید وسط جمعشان و شروع کرد به سر و صدا کردن.

گوزن لیوان آبی به میمون داد و گفت: چرا اینقدر عصبانی هستی؟ با برای تفریح به جنگل برویم.

اما میمون لیوان را گرفت و پرتاب کرد و گفت: من دوست ندارم با شما دوست شوم. ما را تنها بگذارید.

بچه های عزیزم، چهار دوست کوله هایشان را برداشتند و تنها به جنگل رفتند.

در وسط جنگل رودخانه بزرگی جریان داشت. زمانی که آن ها می خواستند از رودخانه رد شوند اتفاق بدی افتاد.

قصه اردوی چهار دوست
قصه اردوی چهار دوست

ناگهان کوله پشتی های آن ها داخل آب افتادو آب رودخانه با سرعت هر چه تمام ان ها را با خود برد.

توکا فریاد زد حالا غذا چی بخوریم؟

چهار دوست خسته و ناراحت به محل چادر برگشتند.

شب شده بود. آن ها غمگین و گرسنه بودند. اما دیگر غذایی برای خوردن نداشتند.

برای همین تصمیم گرفتند که زود بخوابند.

اما از بیرون چادر بوهای خوبی می آمد. انگار تمساح و گوزن غذاهای خوشمزه ای پخته بودند.

همین طور که چهار دوست در حال فکر کردن به غذا بودند ناگهان صدایی آمد.

تمساح بود که آن ها را صدا می زد. تمساح گفت: دوستان بیایید شام را در کنار هم بخوریم.

قصه اردوی چهار دوست
قصه اردوی چهار دوست

چهار دوست که خیلی گرسنه بودند دعوت تمساح را قبول کردند.

میمون هم متوجه رفتار زشتش شد و از آن ها عذر خواهی کرد.

او تصمیم گرفت که با همه مهربان باشد.

منبع: سمن گل

درباره article

حتما ببینید

قصه برای کودکان

قصه برای کودکان :قصه نقاشان کوچولو

قصه برای کودکان : قصه نقاشان کوچولو یکی بود یکی نبود. زمان تعطیلات بود. ویکی و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نه + سیزده =