خانه / خانه داری / قصه شب / قصه قبل از خواب لارا کفشدوزکی که زرد بود! قصه تصویری برای بچه های خوب

قصه قبل از خواب لارا کفشدوزکی که زرد بود! قصه تصویری برای بچه های خوب

قصه قبل از خواب لارا کفشدوزکی که زرد بود! لارا کفشدوزکی که زرد بود. لارا خانم کوچوکولیی بود که در بین کفشدوزک های دیگر با خانواده اش زندگی می کرد. لارا بر خلاف دیگر کفشدوزک ها قرمز نبود بلکه زرد رنگ بود.

او همیشه دوست داشت به رنگ قرمز و مثل بقیه کفشدوزک ها باشد.

قصه قبل از خواب
قصه قبل از خواب

 

لارت دخترشادی بود. او دوست های زیادی داشت.

 

هر روز در مسیر مدرسه خانم ملخه و خانم پروانه را می دید. با آن ها سلام و احوال پرسی می کرد و بعد از کمی حرف زدن راهی مدرسه می شد.

کمی جلوتر خانم عنکبوته را می دید.

خانم عنکبوته هم هر روز منتظر دیدن لارا بود.

 

وقتی هم که وارد مدرسه می شد، دوستان زیادی  داشت که منتظر بودند تا لارا را ببیننند و با هم بازی کنند.

همه دوست های لارا قرمز بودند. اما لارا زرد رنگ بود و از این موضوع بسیار ناراحت بود.

او دوست داشت مثل بقیه کفشدوزک ها قرمز باشد.

تا این که یک روز لارا با گریه پیش مادرش رفت.

به مادرش گفت: من دوست دارم قرمز باشم. اصلا چرا من مثل بقیه نیستم.

مادر لارا با مهربانی به لارا گفت: عزیزم درست است که رنگ تو با بقیه فرق دارد، اما همه تو را دوست دارند و تو را از خودشان می دانند.

اما لارا این حرف ها را قبول نداشت.

با گریه به مادرش گفت باید رنگ من را عوض کنید .

 

 

مادر لارا وقتی که دید حرف زدن فایده ای ندارد، گفت باشد نگران نباش من الان تو را مثل بقیه می کنم.

آن وقت یک سطل رنگ قرمز از انبار آورد و بال های لارا را قرمز کرد.

لارا از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.

لحظه شماری می کرد تا زودتر صبح شود و بال های قرمز رنگش را به دوستانش نشان دهد.

با این امید خوابید.

صبح که شد با خوشحالی از مادرش خداحافظی کرد و راهی مدرسه شد.

در راه اول خانم پروانه را  دید. سلام بلندی کرد و گفت : سلام امروز قشنگ شدم؟

پروانه با تعجب نگاهی کرد و گفت: تو کی هستی؟ لارا گفت: منم لارا.

خانم پروانه با اخم نگاهی کرد و گفت : دروغگو. خجالت بکش. بعد هم به لارا پشت کردو رفت.

خانم ملخه و خانم عنکبوته هم همین رفتار را داشتند.

لارا از این وضعیت خیلی ناراحت بود.

 

 

دوباره لارا با گریه پیش مادرش برگشت.

جریان را برای مادرش تعریف کرد. او گفت که امروز هیچ کس با او حرف نزده و حتی بازی هم نکرده است.

اصلا هیچ کس او را نشناخته و همه به او گفتند که دروغگو هستی چون لارا زرد بوده و تو قرمزی.

مادرش گفت: عزیزم تفا تی ندارد که رنگ تو چه رنگی است. وقتی زرد بودی همه تو را دوست داشتند. دوستان زیادی داشتی و شاد بودی . مهم این است عزیزم.

لارا از مادرش خواهش کرد که دوباره رنگ بال هایش را زرد کنید.

 

 

مادر به لارا گفت: راه حل بسیار ساده است. فقط کافی است رنگ بالهایت را بشویی.

لارا حمام رفت و بال هابش را شست. دوباره مثل روز اول زرد شد.

از آن روز به بعد لارا شاد و خوشحال در کنار دوستانش زندگی کرد.

بله عزیزانم، مهم این است که در هر موقعیتی هستیم از زندگی لذت ببریم.

خواب خوبی داشته باشید.

 

storyberries

درباره article

حتما ببینید

دختر پادشاه

قصه کودکانه دختر پادشاه

در زمان قدیم پادشاهی بود که هفت پسر داشت و از دختر بدش می آمد. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

16 − هشت =