خانه / خانه داری / قصه شب / مرد پوست خرسی

مرد پوست خرسی

مرد پوست خرسی . روزی روزگاری مرد جوانی در یک روستا زندگی میکرد. او بسیار ناراحت بود، چون خانواده ای نداشت. یک روز ناگهان یک پیرمرد با کت مشکی آمد پیش او و گفت:” من این کت سبز رو بتو می دهم.

جیب های این کت پر از پول می شود در آینده.” مرد جوان با تعجب به کت سبز نگاه کرد. مرد پیر ادامه داد و گفت:” اما یک شرط دارد باید اسم تو پوست خرسی بشه، تو نه میتونی موهاتو بشوری نه میتونی موهاتو کوتاه کنی و نه ناخنات رو..” و پیرمرد پوست خرس را به او داد و گفت : ” و تو باید در این پوست بخوابی، اما بعد از ۷ سال، قطعا تو پولدار خواهی شد.”

 

Image result for bearskin german fairy tale

 

مرد جوان با علاقه قبول کرد و گفت: من انجام خواهم داد.”

هر روز که میگذشت او بیشتر و بیشتر شبیه خرس می شد.

او کثیف شده بود و مو های درازی داشت و ناخن ها او هم بلند شده بود.  اکثر مردم او را دوست نداشتند. پوست خرسی زندگی اش را به همین شکل تا چهار سال ادامه داد. بعد از آن یک روز، بعد از چهار سال، پوست خرسی صدای یک مرد را شنید که زیر درخت گریه میکرد.

او پولی برای غذا خریدن نداشت، بنابراین او به مرد فقیر مقداری پول داد. مرد فقیر از این رفتار پوست خرسی خیلی خوشحال شد و گفت: ” تو می توانی یکی از دخترای منو بگیری؟” و پوست خرسی را به خانه برد.

دو تا از دخترانش از مرد کثیف بشدت ترسیدند و فرار کردند و پشت در قایم شدند، آن ها فکر میکردند که او واقعا یک خرس است. اما جوانترین دختر مرد خواست که با او ازدواج کند و پوست خرسی به دخترک جوان گفت که:” من سه سال دیگه بر میگردم” و نصف حلقه اش را برای جلب اعتماد دختر به او داد. سه سال گذشت، پوست خرسی دوباره به دیدن مرد فقیر رفت، مرد فقیر، پوست خرسی را آرایش کرد و موها و ناخن های او را کوتاه کرد.

پوست خرسی هم لباس های نو و زیبایی را برای خود خرید. اینبار همه دختر ها میخواستند که با پوست خرسی ازدواج کنند زیرا او هم پولدار و هم زیبا شده بود.

پوست خرسی پیش دختر جوان آمد و نصف دیگر حلقه را به او داد.

دخترک گفت:” من تورا هم موقعی که شبیه خرس بودی دوست داشتم هم الان دوستت دارد، تو مرد خوبی هستی من حتما باتو ازدواج خواهم کرد.” دو خواهر دیگر به خواهر کوچترشان حسودی میکردند. او با پوست خرسی ازدواج کرد و سال های سال با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند.

درباره article

حتما ببینید

دختر پادشاه

قصه کودکانه دختر پادشاه

در زمان قدیم پادشاهی بود که هفت پسر داشت و از دختر بدش می آمد. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

17 + سه =