خانه / خانه داری / قصه شب / قصه شب : داستان خرس عروسکی داخل فروشگاه

قصه شب : داستان خرس عروسکی داخل فروشگاه

یکی بود یکی نبود. در زمان های نه چندان دور، یک خرس عروسکی زیبا و بزرگ وجود داشت که در قفسه ای در یک فروشگاه نشسته بود و منتظر کسی بود که او را بخرد و به خانه اش ببرد.

عروسک خرسی از یک خز خاکستری رنگ نرم و زیبا ساخته شده بود. چهره ای زیبا و چشمانی گرم و مهربان داشت. لباس های شیک و مرتبی داشت. یک جلیقه  شیک به همراه پاپیون زیبا.

او قبل از کریسمس وارد مغازه اسباب بازی فروشی شده بود. در آن زمان یک درخت کریسمس بزرگ پشت پنجره بود. این درخت بسیار زیبا تزیین شده بود.

چراغ های قشنگی بر روی درخت وجود داشت که نورافشانی می کرد.

خرس عروسکی درخت کریسمس و آهنگ های شادی که نواخته می شد را خیلی خیلی دوست داشت.

در آن زمان روی قفسه ای که خرس عروسکی وجود داشت، خرس های زیاد دیگری هم بودند.

 

همه منتظر بودند تا کسی آن ها را بخرد و به خانه ببرد.

همه خرس ها یکی یکی فروش رفتند و تنها خرس عروسکس قصه شب ما باقی مانده بود.

عروسک خرسی امیدوار بود که بابانوئل او را خریداری کند و به کودکی هدیه بدهد. اما این اتفاق نیفتاد.

خرس قصه ما تنها شده بود. غم و اندوه در دلش خانه کرد. احساس تنهایی می کرد.

او سخت تلاش کرد که گریه نکند.  چون می دانست که اشک چشم هایش ممکن است خزه صورتش را خراب کند. در این صورت شانس کمتری پیدا می کرد که کسی او را بخرد.

اما چرا کسی او را انتخاب نکرد؟

چرا، او تعجب می کرد. آیا او زشت بود؟

یک روز، کمی قبل از عید پاک، سه خرگوش عروسکی وارد مغازه شدند و در کنار عروسک خرسی قرار گرفتند.

 

همه آنها گوش ها و پاهای بلندی داشتند. همه ژاکت های زیبای  پشمالو پوشیده بودند.

ریتا خرگوش یک ژاکت صورتی، راجر خرگوش یک ژاکت سبز و رونی ژاکت آبی پوشیده بودند.

شب که مغازه تعطیل شد، ریتا به عروسک خرسی گفت: چرا کسی تا به حال تو را نخریده است؟

اما عروسک جوابی نداشت. سه خرگوش پایین پریدند و شروع به جست و خیز و بازی کردند.

در روز یکشنبه، خیلی زود پس از باز شدن فروشگاه، یک مامان و بابا راجر و رونی را برای پسران دوقلوی خود خریدند.

ریتا گفت: “به آنها خوب نگاه کن. چقدر خوشحال هستند. ریتا خوشحال بود که برادرانش یک خانه خوب پیدا کرده بودند اما احساس ناراحتی هم می کرد. چرا که دیگر تنها شده بود.

حالا عروسک خرسی با ریتا تنها شده بودند.

ریتا به خرسی گفت اسم توچیست؟ خرسی جواب داد روی برچسب من نوشته شده، خرس دست ساز پشمالو.

ریتا گفت خوب شاید به خاطر اسم طولانی که داری هیچ کس تو را نمی خرد.

سپس ریتا به سراغ قفسه کتاب ها رفت و کتابی با عنواننام کودک شما چیست؟ انتخاب کرد.

بعد هم شروع کرد به گشتن نامی برای خرس دست ساز.

ریتا گفت: نظرت درباره اسم آدرین چیست؟

خرس سری تکان داد و فت : نه.

ریتا گفت: برنارد چطور است؟ اما عروسک قصه ما باز هم موافق نبود.

ریتا کتاب را بر اساس حروف الفبا باز کرد و یکی یکی اسم ها را خواند.

“کلایو، دیوید، ادوین، فرانسیس، گراهام، هاوارد، ایوان، جرمی، کیت، لئونارد، مایلز، ناتان، اولیور، پرسی، کونتین، رادی، سلین، تیموتی، اولیس، وینسنت، وینستون”.

این ها  همه اسم هایی بودند که ریتا خواند و خرسی قبول نکرد.

در همان موقع ساعت بزرگ روی دیوار 10 ضربه به نشانه ساعت 10 زد. ریتا دستش را به زیر چانه برد و مدتی فکر کرد.

به خرسی گفت: چطور است که اسمت را از همین اسمی که داری انتخاب کنیم. مثلا دست ساز، پشمالو، خرس بافتنی و ….

کدامش را می پسندی؟

خرسی گفت: من خرس بافتنی را انتخاب می کنم.

اما ریتا جوب داد: خرس بافتنی خیلی شایسته نیست. پشمالو مناسب تر است.

آن ها تمام شب را راجع به انتخاب اسم فکر کردند. در این باره بسیار حرف زدند چرا که تصمیم مهمی را می خواستند بگیرند.

اما بالاخره، درست قبل از سپیده دم  ریتا او را متقاعد کرد که پشمالو بهترین انتخاب است.

سپس پشمالو رفت که بخوابد. ریتا قلمی را از روی میز برداشت و نام پشمالو را بر روی اتیکت خرسی نوشت.

اما نه آن روز، نه روز بعد و نه روزهای بعد هیچ کس پشمالو را خریداری نکرد.

زمان گذشت و گذشت تا دوباره نزدیک کریسمس شد.

صاحب مغازه همه جا را تزیین کرد. پشمالو منتظر بود تا او را خریداری کرده و به خانه ببرند.

دوباره غم و اندوه در دلش خانه کرد.

او باز هم منتظر ماند.

سپس در یک شب سرد و یخبندان، زمانی که ستارگان در آسمان شب می درخشیدند و برفهای روی پنجره می رقصیدند، یک پسر کوچک و پدرش وارد فروشگاه شدند.

پسر با دیدن خرسی و نام طولانی که داشت به فکر فرو رفت. به پدرش گفت: پدر جان اینجا را نگاه کن. ببین روی برچسب این عروسک چه نام طولانی نوشته شده.

اما انگار نام کوتاه هم دارد. پشمالو.

 

پسر رو به پدرش کرد و گفت: پدر من این عروسک را دوست دارم. می شود آن را برای من بخری؟

پدر موافقت کرد. در آن لحظه عروسک خرسی خوشحال ترین و خوشبخت ترین عروسک روی زمین بود.

بالاخره عروسک قصه ما هم به آرزوی خود رسید.

منبع:

www.magickeys.com

 

این قصه برای اولین بار توسط ایران پخت ترجمه و منتشر شده است. لذا انتشار این مطلب با ذکر نام ایران پخت به عنوان منبع اخلاقی می باشد.

 

 

درباره article

حتما ببینید

دختر پادشاه

قصه کودکانه دختر پادشاه

در زمان قدیم پادشاهی بود که هفت پسر داشت و از دختر بدش می آمد. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده − 6 =