خانه / خانه داری / قصه شب / قصه ملک محمد به دنبال برگ مروارید

قصه ملک محمد به دنبال برگ مروارید

قصه ملک محمد یکی از داستان های حماسی و اجتماعی منطقه آذربایجان است که در استان های آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی و اردبیل مطرح است و قدمتی تاریخی دارد. قصه ملک محمد از زبان ریش سفیدان و زنان مسن برای کودکان بازگو می شود. در هر نقطه از منطقه آذربایجان قصه ملک محمد به عنوان یکی از داستان های حماسی شناخته می شود. قصه ملک محمد به عنوان اثر معنوی به ثبت ملی رسیده است. در ادامه به قصه ملک محمد می پردازیم.

****************

قصه ملک محمد

حاکم شهر سه پسرداشت و هرکدام از این پسرها یک مادر داشتند. ولی از تقدیر روزگار چشم حاکم نابینا بود. یک روز درویشی به خانه حاکم آمد و گفت که: «دوای درد چشم شما را میدانم. اگر پسرهایت حاضر بشوند بروند میتوانند دارو را بیاورند. و آن دوا برگ مروارید است. ولی در سر راه برگ مروارید سه قلعه هست و در هر قلعه یک دیو زندگی میکند. باید بروند با آن دیوها کشتی بگیرند و آنها را به زمین بزنند. و حلقه درگوش آنها بکنند آنوقت آوردن برگ مروارید را دیوها یادشان میدهند».

درویش این را گفت و رفت. فردای آن روز سه برادر آماده سفر شدند. پشت به شهر و رو به پهن دشت بیابان کردند و رفتند تا بر سر دوراهی رسیدند. دیدند روی لوحی نوشته هر سه برادر اگر بخواهند از یک راه بروند هلاک می شوند. یکی از راست برود دوتا از چپ بروند به مراد می رسند.

برادرها با دلتنگی راضی شدند که برادر کوچکتر از راه راست برود و دو برادر بزرگتر از چپ بروند. بعد هر سه انگشترهای خود را زیر سنگ گذاشتند تا موقع برگشتن از حال همدیگر باخبر باشند. بعد خداحافظی کردند و از هم جدا شدند و هرکدام به راهی رفتند.

دو برادر بزرگتر به شهر رسیدند و در شهر کاری برای خود پیدا کردند. یکی شاگرد حلیمی شد و دیگری شاگرد کله پز. ولی بشنوید از برادر کوچکتر. بعد از راه زیاد به یک قلعه رسید. در قلعه را زد دختری پشت در آمد در را باز کرد و گفت :«ای آدمیزاد تو کجا اینجا کجا؟» ملک محمد گفت : «ای دختر مرا راه بده که دنبال مطلبی آمده ام» دختر گفت: «اگر برادرم بشنود گوشت تو را خام خام میخورد».

قصه ملک محمد
قصه ملک محمد

 

 

ملک محمد گفت: «فعلاً بگذار بیایم به قلعه بعداً یک کاری میکنم». دختر وردی خواند و به او دمید و او را به شکل یک دسته جاروب کرد و به گوشه خانه گذاشت. غروب که شد دیو به خانه آمد و صدا زد که :«ای خواهر کسی درخانه ما هست؟» امروز بوی آدمیزاد از این خانه میآید».

دختر گفت: «میتوانی همه خانه را بگردی». دیو همه جا را گشت چیزی پیدا نکرد. به خانه آمد و به خواهرش گفت: «راست بگو چکار کردی آدمیزاد را؟» گفت: «اگر قسم خوردی به شیر مادر به رنج پدر به او کاری ندارم او را میآورم».

دیو قسم خورد دختر وردی خواند و به جاروب دمید ملک محمد زنده شد و در برابر دیو ایستاد. دیو گفت: «ای آدمیزاد شیرخام خورده تو کجا و اینجا کجا؟» گفت: «حقیقت این است که پدرم کور شده و گفتند که برگ مروارید او را خوب میکند.

حالا آمده ام تا برگ مروارید ببرم». دیو گفت :« ای ملک محمد رسم ما این است که هر آدمیزادی اینجا بیاید ما با او کشتی می گیریم اگر او ما را به زمین زد غلام حلقه بگوش او می شویم و اگر ما او را به زمین زدیم گوشت او را خام خام می خوریم». ملک محمد قبول کرد و کشتی گرفتند دیو را به زمین زد و حلقه غلامی را به گوش او کرد.

شب را آنجا به سر برد فردای آن روز خداحافظی کرد و رفت بعد از طی راه به قلعه دوم رسید . دومی هم به شکل اولی شد. ملک محمد وداع کرد و به قلعه سوم رسید و او را هم به شکل دو تای دیگر غلام حلقه بگوش کرد.

دیو گفت: «بگو ببینم چه مطلب داری؟». گفت که: «برای برگ مروارید آمده ام». دیو برفت و دو اسب بادپیما بیاورد و به ملک محمد گفت که اول به ظلمات میرویم بعد از ظلمات بیرون می آئیم به یک باغ می رسیم.

آنوقت من دیگر توی باغ نمی توانم بیایم تو خودت میروی درخت مروارید در باغ است. یک چوب دوشاخه درست میکنی و با چوب ، برگ را می چینی. باغ چهار نگهبان دارد وقتی تو را دیدند یکی صدا می زند که (چید ) آن یکی می گوید ( برد ) آن یکی می گوید ( کی؟) او می گوید ( چوب ) آخری می گوید (چوب که نمی چیند).

وقتی که چیدی در کیسه ای می گذاری و راه می افتی. وسط حیاط جانوران وحشی از قبیل شیر و پلنگ و امثال آنها خوابیده اند. کاری به آنها نداشته باش آنها هم کاری به تو ندارند. یک پلکان هست که چهل پله و چهل زنگ دارد. چهل تیکه پنبه با خود می بری توی زنگ ها میکنی بالا می روی وارد اطاق میشوی یک دختر خوابیده بالای سرش یک لاله پائین پاش یک پیه سوز می سوزد چراغ را بالا می آوری پائین و پائینی را میآوری بالا میگذاری بعد یک جام آب که آواز میخواند پهلویش هست با یک ظرف غذا و یک قلیان، جام آبش را میخوری از صدا می افتد و ظرف غذا را هم نیم خور میکنی و قلیان را هم می کشی بعد یک پایت را میگذاری این ور و یکی را میگذاری آن ور یک بوس از این ور صورتش میکنی و یکی از آن ور بعد چهل و یک شلواری که پای دختر است بند چهل تای آن را باز می کنی و یکی را میگذاری و از اطاق بیرون میآیی پشت باغ من منتظرت هستم می آیی تا برویم.

ملک محمد برفت و همه کارها را انجام داد و برگشت و با دیو به قلعه رفتند. شب را آنجا بسربرد فردا وقتی که خواست خداحافظی کند دیو گفت: «خواهر من به تو تعلق دارد». ملک محمد قبول کرد و دختر را همراه خود برد تا به قلعه دوم و اول رسید و هر سه تا دخترها را برداشت و همراه خود به شهرش برگشت. برسر دو راه که رسید به فکر برادرها افتاد. رفت زیر سنگ نگاه کرد. دید انگشترهای برادرها آنجاست. دخترها را برسر چشمه آبی گذاشت و به شهر رفت. برادرهایش را پیدا کرد لباس برای آنها خرید و همراه خودش آورد تا به دخترها رسیدند. ملک محمد گفت: «حالا کارها همه تمام شده من خسته هستم می خواهم قدری بخوابم». وقتی که خوابید دو برادر بزرگتر گفتند: «اگر ما به شهر برویم و پدر ما بفهمد که برگ مروارید را آنکه از ما کوچکتر است آورده میگوید شما بی عرضه هستید بهتر است او را از بین ببریم».

برخاستند و ملک محمد را به چاه انداختند و از آنجا به طرف شهر حرکت کردند. ولی دختر کوچکتر که نامزد ملک محمد بود با آنها نرفت، برسر چاه رفت صدا زد: «ملک محمد!». جواب ضعیفی شنید خوشحال شد و به طرف شهر رفت ریسمان پیدا کرد و برسر چاه آمد و ملک محمد را نجات داد.

ولی از دو برادر بشنوید که به شهر پدر رسیدند. پدر احوال برادرکوچکشان را پرسید. گفتند که «درگدوک گرگ او را خورده است». بعد برگ مروارید را در چشم پدر کردند خوب شد. پدر گفت :«این پسر مادرش بد بوده او را توی یک پوست بکنید و در پشت بام حمام بگذارید و روزی یک نان جو به او بدهید». ولی بشنوید از ملک محمد وقتی که دختر نجاتش داد شبانه به طرف شهر پدرش آمدند. بی خبر در اطاق خودش برفت وخوابیدند حالا چند کلمه بشنوید از آن دختر که صاحب برگ مروارید بود.
وقتی که از خواب بیدار شد دید سرش سنگینی می کند. وقتی فهمیدکه این بلا به سرش آمده بر روی قالیچه حضرت سلیمان نشست گفت: «بحق حضرت سلیمان پیغمبر میخواهم من با این باغ به جائی برویم که برگ مروارید را آنجا برده اند». باغ حرکت کرد و در پشت شهر ملک محمد نشست. فردای آن روز ملک محمد وقتی از خواب بیدار شد دید قصری پهلوی عمارتش پیدا شده.

غلامش را فرستاد گفت: «برو ببین کیست». غلام برفت و برگشت گفت که صاحب برگ مروارید است. حاکم دو پسرش را خواست گفت: «صاحب برگ مروارید آمده: گفتند: «غم مخور جوابش را میدهیم» دختر غلامش را فرستاد که یا آن کسی که برگ مروارید را آورده به من تحویل بده یا شهرت را با خاک یکسان میکنم ..

پسر بزرگتر رفت که جواب دختر را بدهد. دختر پرسید: «ای پسربرگ مروارید را تو آورده ای؟» گفت «بله» پرسید: «از کجای باغ بالا آمدی؟». گفت: «از دیوار خرابه باغت».

دختر روکرد به حاکم گفت: «ای حاکم ببین باغ من دیوار خرابه دارد ؟» حاکم گفت «خیر ندارد». نوبت به پسر وسطی رسید این هم نتوانست جواب بدهد دختر گفت: «ای حاکم برو آورنده برگ مروارید مرا بیار، اینها به درد من نمی خورد».

حاکم رو به پسرهاش کرد وگفت: «نکند بلائی بسربرادرتان آورده باشید». غلامش را فرستاد گفت: «بی خبر برو ببین توی اطاق خودش نیامده؟». غلام وقتی پشت در رفت دید که در از تو بسته است خبر برای حاکم برد که دررا از تو بسته اند.

حاکم پشت در رفت. در زد. ملک محمد بلند شد در را باز کرد. پدرش را دید گفت: «ای پدر من که بد مادر بودم دیگر دنبال من برای چه آمده ای؟» .حاکم گفت: «پسرم دستم به دامنت صاحب برگ مروارید آمده بیا برو جوابش را بده». ملک محمد لباس پوشید از اطاقش بیرون آمد و به طرف قصر دختر رفت .

دختر وقتی او را دید گفت: «آورنده برگ مروارید من این پسر است». ملک محمد به حضور دختر رفت. دختر پرسید: «ای ملک محمد برگ مروارید را تو برده ای؟» گفت: بله.

پرسید: «چطور وارد قصر شدی؟». گفت: «کمند انداختم» و تمام قضایا را گفت. دختر گفت: «آفرین حالا بگو ببینم با من عروسی میکنی یا نه؟». گفت: «با کمال میل» بعد ملک محمد پدر و برادرهاش را خواست گفت: «ای برادرها من که به شما بد نکرده بودم برای شما لباس خریدم و شما را از شاگردی آزاد کردم بعداً عوض خوبی مرا به چاه انداختید؟».

بعد از پدرش پرسید ای پدر من بد بودم مادرم که بد نبود؟ بعد جفت شیرهای نر و ماده را صدا زد؛ شیرها آمدند تعظیم کردند گفت: «چند روزه گرسنه اید؟» شیرها به زبان آمدند گفتند: «یک هفته است گرسنه ای» گفت: «دو برادرم را بخورید» آنها را خوردند بعد پلنگ را صدا زد گفت: «ای پلنگ چند روز است گرسنه ای؟» گفت: «پنج روزه» گفت: «تو هم پدرم را بخور» بعد با دختر ازدواج کرد و حاکم آن شهر شد و سه خواهرهای دیو را هم گرفت و دارای چهار تا زن شد.

 

****

این بود قصه ملک محمد؛ امیدوارم که از قصه ملک محمد لدت برده باشید.

درباره article

حتما ببینید

قصه مرد کوچک زنجبیلی

قصه مرد کوچک زنجبیلی یه قصه زیبا و شنیدنی است که مطمئنم از خواندن و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

9 + شش =