خانه / دسته‌بندی نشده / قصه شب ملک محمد به دنبال برگ مروارید

قصه شب ملک محمد به دنبال برگ مروارید

حاکم شهرسه پسرداشت و هرکدام از این پسرها یک مادر داشتند. ولی از تقدیر روزگار چشم حاکم نابینا بود. یک روز درویشی به خانه حاکم آمد و گفت که :« دوای درد چشم شما را میدانم.

اگر پسرهات حاضر بشوند بروند میتوانند دارو را بیاورند. و آن دوا برگ مروارید است. ولی در سر راه برگ مروارید سه قلعه هست و در هر قلعه یک دیو زندگی میکند. باید بروند با آن دیوها کشتی بگیرند و آنها را به زمین بزنند. و حلقه درگوش آنها بکنند آنوقت آوردن برگ مروارید را دیوها یادشان میدهند ».

درویش این را گفت و رفت. فردای آن روزسه برادرآماده سفرشدند. پشت به شهر و رو به پهن دشت بیابان کردند و رفتند تا برسر دوراهی رسیدند. دیدند روی لوحی نوشته هرسه برادر اگر بخواهند از یک راه بروند هلاک می شوند. یکی از راست برود دوتا از چپ بروند به مراد می رسند .

برادرها با دلتنگی راضی شدند که برادرکوچکتر از راه راست برود و دوبرادر بزرگتر از چپ بروند . بعد هرسه انگشترهای خود را زیر سنگ گذاشتند تاموقع برگشتن از حال همدیگر باخبر باشند. بعد خداحافظی کردند و از هم جدا شدند و هرکدام به راهی رفتند.

دوبرادر بزرگتر به شهر رسیدند و درشهرکاری برای خود پیدا کردند. یکی شاگرد حلیمی شد و دیگری شاگرد کله پز. ولی بشنوید از برادر کوچکتر. بعد از راه زیاد به یک قلعه رسید. در قلعه را زد دختری پشت در آمد در را بازکرد وگفت :« ای آدمی زاد تو کجا اینجا کجا؟» ملک محمد گفت :« ای دختر مرا راه بده که دنبال مطلبی آمده ام » دختر گفت :« اگر برادرم بشنود گوشت ترا خام خام میخورد ».

ملک محمد
ملک محمد

 

 

ملک محمد گفت :« فعلاً بگذار بیایم به قلعه بعداً یک کاری میکنم ». دختر وردی خواند و به او دمید و او را به شکل یک دسته جاروب کرد و به گوشه خانه گذاشت . غروب که شد دیو به خانه آمد وصدا زد که :« ای خواهر کسی درخانه ما هست ؟» امروز بوی آدمی زاد از این خانه میآید ».

دختر گفت :« میتوانی همه خانه را بگردی ». دیو همه جا را گشت چیزی پیدا نکرد. به خانه آمد و به خواهرش گفت :« راست بگو چکار کردی آدمی زاد را ؟» گفت :« اگر قسم خوردی به شیر مادر به رنج پدر به او کاری ندارم او را میآورم ».

دیو قسم خورد دختر وردی خواند و به جاروب دمید ملک محمد زنده شد و در برابر دیو ایستاد . دیوگفت :« ای آدمیزاد شیرخام خورده تو کجا و اینجا کجا ؟» گفت :« حقیقت این است که پدرم کور شده و گفتند که برگ مروارید او را خوب میکند.

حالا آمده ام تا برگ مروارید ببرم ». دیو گفت :« ای ملک محمد رسم ما این است که هر آدمی زادی اینجا بیاید ما با او کشتی می گیریم اگر او ما را به زمین زد غلام حلقه بگوش او می شویم و اگر ما او را به زمین زدیم گوشت او را خام خام می خوریم ». ملک محمد قبول کرد و کشتی گرفتند دیو را به زمین زد و حلقه غلامی را به گوش او کرد .

شب را آنجا به سر برد فردای آن روز خداحافظی کرد و رفت بعد از طی راه به قلعه دوم رسید . دومی هم به شکل اولی شد . ملک محمد وداع کرد و به قلعه سوم رسید و او را هم به شکل دوتای دیگر غلام حلقه بگوش کرد .

دیو گفت :« بگو ببینم چه مطلب داری ؟». گفت که :« برای برگ مروارید آمده ام ». دیو برفت و.دو اسب باد.پیما بیاورد و به ملک محمد گفت که اول به ظلمات میرویم بعد ازظلمات بیرون می آئیم به یک باغ می رسیم.

آنوقت من دیگر توی باغ نمی توانم بیایم توخودت میروی درخت مروارید در باغ است. یک چوب دوشاخه درست میکنی و با چوب ، برگ را می چینی. باغ چهار نگهبان دارد وقتی تو را دیدند یکی صدا می زند که (چید ) آن یکی می گوید ( برد ) آن یکی می گوید ( کی؟) او می گوید ( چوب ) آخری می گوید ( چوب که نمی چیند ).

وقتی که چیدی در کیسه ای می گذاری و راه می افتی . وسط حیاط جانوران وحشی از قبیل شیر و پلنگ و امثال آنها خوابیده اند. کاری به آنها نداشته باش آنها هم کاری به تو ندارند. یک پلکان هست که چهل پله و چهل زنگ دارد. چهل تیکه پنبه با خود می بری توی زنگ ها میکنی بالا می روی وارد اطاق میشوی یک دختر خوابیده بالای سرش یک لاله پائین پاش یک پیه سوز می سوزد چراغ را بالا می آوری پائین و پائینی را میآوری بالا میگذاری بعد یک جام آب که آواز میخواند پهلویش هست با یک ظرف غذا و یک قلیان ، جام آبش را میخوری از صدا می افتد و ظرف غذا را هم نیم خور میکنی و قلیان را هم می کشی بعد یک پایت را میگذاری این ور و یکی را میگذاری آن ور یکبوس از این ورصورتش میکنی و یکی از آن ور بعد چهل و یک شلواری که پای دختر است بند چهل تای آن را باز می کنی و یکی را میگذاری و از اطاق بیرون میآیی پشت باغ من منتظرت هستم می آیی تا برویم .

ملک محمد برفت و همه کارها را انجام داد و برگشت و با دیو به قلعه رفتند. شب را آنجا بسربرد فردا وقتی که خواست خداحافظی کند دیوگفت :« خواهرمن به تو تعلق دارد ». ملک محمد قبول کرد و دختر را همراه خود برد تا به قلعه دوم و اول رسید و هر سه تا دخترها را برداشت و همراه خود به شهرش برگشت . برسر دو راه که رسید به فکر برادرها افتاد. رفت زیر سنگ نگاه کرد. دید انگشترهای برادرها آنجاست. دخترها را برسر چشمه آبی گذاشت و به شهر رفت .برادرهاش را پیدا کرد لباس برای آنها خرید و همراه خودش آورد تا به دخترها رسیدند

. ملک محمد گفت :« حالا کارها همه تمام شده من خسته هستم می خواهم قدری بخوابم ». وقتی که خوابید دو برادر بزرگتر گفتند :« اگر ما به شهر برویم و پدر ما بفهمد که برگ مروارید را آنکه از ما کوچکتر است آورده میگوید شما بی عرضه هستید بهتر است او را از بین ببریم ».

برخاستند وملک محمد را به چاه انداختند و از آنجا به طرف شهر حرکت کردند. ولی دختر کوچکتر که نامزد ملک محمد بود با آنها نرفت ، برسر چاه رفت صدا زد :« ملک محمد!». جواب ضعیفی شنید خوشحال شد و به طرف شهر رفت ریسمان پیدا کرد و برسر چاه آمد و ملک محمد را نجات داد.

ولی از دو برادر بشنوید که به شهر پدر رسیدند. پدر احوال برادرکوچکشان را پرسید. گفتند که « درگدوک گرگ او را خورده است ». بعد برگ مروارید را در چشم پدر کردند خوب شد. پدر گفت :« این پسرمادرش بد بوده او را توی یک پوست بکنید و در پشت بام حمام بگذارید و روزی یک نان جو به او بدهید ». ولی بشنوید از ملک محمد وقتی که دختر نجاتش داد شبانه بطرف شهر پدرش آمدند. بی خبر در اطاق خودش برفت وخوابیدند حالا چند کلمه بشنوید از آن دختر که صاحب برگ مروارید بود .
وقتی که از خواب بیدار شد دید سرش سنگینی می کند. وقتی فهمیدکه این بلا به سرش آمده بر روی قالیچه حضرت سلیمان نشست گفت :« بحق حضرت سلیمان پیغمبر میخواهم من با این باغ به جائی برویم که برگ مروارید را آنجا برده اند ». باغ حرکت کرد و در پشت شهر ملک محمد نشست. فردای آن روز ملک محمد وقتی از خواب بیدار شد دید قصری پهلوی عمارتش پیدا شده.

غلامش را فرستاد گفت :« برو ببین کیست ». غلام برفت و برگشت گفت که صاحب برگ مروارید است . حاکم دو پسرش را خواست گفت :« صاحب برگ مروارید آمده : گفتند :« غم مخور جوابش را میدهیم » دختر غلامش را فرستاد که یا آن کسی که برگ مروارید را آورده بمن تحویل بده یا شهرت را با خاک یکسان میکنم ..

پسر بزرگتر رفت که جواب دختر را بدهد. دختر پرسید :« ای پسربرگ مروارید را تو آورده ای ؟» گفت « بله » پرسید :« از کجای باغ بالا آمدی ؟» .گفت :« از دیوار خرابه باغت ».

دختر روکرد به حاکم گفت :« ای حاکم ببین باغ من دیوار خرابه دارد ؟» حاکم گفت « خیر ندارد » . نوبت به پسر وسطی رسید این هم نتوانست جواب بدهد دختر گفت :« ای حاکم برو آورنده برگ مروارید مرا بیار، اینها به درد من نمی خورد».

حاکم رو به پسرهاش کرد وگفت :« نکند بلائی بسربرادرتان آورده باشید ». غلامش را فرستاد گفت :« بی خبر برو ببین توی اطاق خودش نیامده ؟». غلام وقتی پشت در رفت دید که در از تو بسته است خبر برای حاکم برد که دررا از تو بسته اند .

حاکم پشت در رفت. در زد. ملک محمد بلند شد در را باز کرد. پدرش را دید گفت :« ای پدر من که بد مادر بودم دیگر دنبال من برای چه آمده ای ؟» .حاکم گفت :« پسرم دستم به دامنت صاحب برگ مروارید آمده بیا بروجوابش را بده ». ملک محمد لباس پوشید از اطاقش بیرون آمد و به طرف قصر دختر رفت .

دختر وقتی او را دید گفت :« آورنده برگ مروارید من این پسر است ». ملک محمد به حضور دختر رفت. دختر پرسید :« ای ملک محمد برگ مروارید را تو برده ای ؟» گفت : بله .

پرسید :« چطور وارد قصر شدی ؟». گفت :« کمند انداختم » و تمام قضایا را گفت . دختر گفت :« آفرین حالا بگو ببینم با من عروسی میکنی یا نه ؟». گفت :« با کمال میل » بعد ملک محمد پدر و برادرهاش را خواست گفت « ای برادرها من که به شما بد نکرده بودم برای شما لباس خریدم وشما را از شاگردی آزاد کردم بعداً عوض خوبی مرا به چاه انداختید ؟».

بعد از پدرش پرسید ای پدر من بد بودم مادرم که بد نبود ؟ بعد جفت شیرهای نروماده را صدا زد . شیرها آمدند تعظیم کردند گفت :« چند روزه گرسنه اید ؟» شیرها به زبان آمدند گفتند :« یک هفته است گرسنه ایم » گفت :« دو برادرم را بخورید » آنها را خوردند بعد پلنگ را صدا زد گفت :« ای پلنگ چند روز است گرسنه ای ؟» گفت :« پنج روزه » گفت :« تو هم پدرم را بخور» بعد با دخترازدواج کرد و حاکم آن شهر شد و سه خواهرهای دیو را هم گرفت و دارای چهار تا زن شد .

قصه شب ملک محمد به دنبال برگ مروارید
5 (100%) 2 votes

درباره article

حتما ببینید

تخم کتان برای لاغری

خواص تخم کتان برای لاغری و سلامت و نحوه خوردن آن

قدمت استفاده از تخم کتان به سالیان خیلی خیلی قبل بر می گردد. در گذشته …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × 3 =