خانه / خانه داری / قصه شب / قصه تصویری قبل از خواب: داستان پیتر خرگوشه

قصه تصویری قبل از خواب: داستان پیتر خرگوشه

قصه تصویری قبل از خواب: داستان پیتر خرگوشه
5 (100%) 14 votes

چهار خرگوش کوچک به نام های فلاپسی، ماپسی، دم پنبه ای و پیتر به همراه مادر خود زیر ریشه  یک درخت قهوه ای بزرگ زندگی می کردند.

یک روز صبح خانم خرگوشه به بچه های خود گفت: «عزیزان من، برای بازی کردن هر کجا که دوست دارید بروید اما به هیچ عنوان به باغ آقای مک نزدیک نشوید. پدر شما در باغ آقای مک دچار حادثه شد و از دنیا رفت. آن ها خیلی از خرگوش ها خوششان نمی آید.

 

من برای انجام کاری باید از خانه بیرون بروم. دیگر سفارش نمی کنم. حسابی مراقب خودتان باشید.

خانم خرگوشه چتر آفتابی و سبد خریدش را برداشت و برای خرید نان از خانه خارج شد.

بعد از این که مادر بچه خرگوش ها رفت، بچه ها تصمیم گرفتند خودشان را سرگرم کنند.

فلاپسی، ماپسی و دم پنبه ای بچه های حرف گوش کنی بودند و نزدیک خانه مشغول جمع کردن و خوردن زغال اخته شدند.

 

اما پیتر، که بسیار بی پروا و بازیگوش بود، بدون توجه به صحبت های مادر به سرعت به باغ آقای مک رفت و از زیر در ورودی باغ وارد محوطه باغ شد.

پیتر به محض ورود به باغ در ابتدا شروع کرد به خوردن سبزی و کاهو و لوبیا. بعد از این که حسابی سبزیجات را خورد سراغ هویج ها رفت و مقدار زیادی هویج خورد.

اما کمی که گذشت پیتر احساس ناراحتی کرد و از پرخوری دل درد گرفت. به همین دلیل به این فکر افتاد که کمی در باغ گردش کند تا شاید بتواند جعفری پیدا کند و بخورد. چون قبلا زمانی که دل درد گرفته بود، مادرش به او جعفری داده بود. به همین دلیل پیتر برای پیدا کردن جعفری شروع به گشتن در باغ کرد.

اما بچه های عزیز پیتر همین طور که در حال گشتن بود، ناگهان آقای مک را روبروی خود دید.

آقای مک شن کشی در دستش بود و زانوها را گذاشته بود روی زمین و در حال کندن علف های هرز کلم ها بود. پیتر همین که چشمش به آقای مک افتاد پا به فرار گذاشت. اما آقای مک به شدت خشمگین شده بود و مدام فریاد می زد« وایسا دزد کوچولو!»

آقای مک به دنبال پیتر بود و پیتر وشت زده در حال دویون بود. به اندازه ای پیتر ترسیده بود که راه خروج از باغ را فراموش کرده بود. بنابراین برای فرار کردن به هر طرف می دوید.

او یکی از کفش هایش را در میان کلم ها و کفش دیگرش را در میان سیب زمینی ها رها کرد.

بعد از این که پیتر کفش هایش را از دست داد، با پاهای برهنه به هر طرف می دوید. اما متاسفانه دکمه های بزرگ ژاکتش به توری دور تربچه ها گیر کرد و پیتر زمین خورد.

بچه ها لباس پیتر در تور گیر کرده بود. به همین دلیل او نمی توانست فرار کند.  او خیلی ناراحت بود و حسابی اشک می ریخت. اما فایده ای نداشت. چرا که کسی نبود که به او کمک کند.

پیتر در حال گریه کردن بود که ناگهان آقای مک با یک سطل بزرگ از راه رسید. او تصمیم داشت این سطل را روی پیتر بگذارد تا او نتواند فرار کند.

اما پیتر فکری به ذهنش رسید. سریع دست های خود را از ژاکتش درآورد و با سرعت هرچه تمام تر پا به فرار گذاشت.

پیتر تا می توانست با سرعت می دوید. و آقای مک هم به دنبالش بود. همین طور که پیتر در حال دویدن بود نگهان به آب پاش بزرگی برخورد کرد. به داخل آبپاش نگاه کرد و دید درون آن خالی است. با سرعت خودش را به داخل آبپاش انداخت و درون ان پنهان شد.

آقای مک هم مطمئن بود که خرگوش کوچوکو در همین حوالی پنهان شده. شاید زیر یک گلدان بزرگ و یا درون چاله ای خودش را پنهان کرده. به همین دلیل شروع کرد به جستجو تا شاید پیتر را پیدا کند.

همین طور که آقای مک به دنبال پیتر می گشت، یکهو چشمش به آبپاش افتاد به سمت آبپاش رفت. پیتر متوجه شد و به سرعت از درون آبپاش بیرون پرید. پیتر پنجره کوچکی را دید و خودش را از پنجره بیرون انداخت. پنجره برایآقای مک خیلی خیلی کوچک بود و نمی توانست از آن رد شود.

زمانی که پیتر از پنجره بیرون رفت، سه تا از گلدان های لب پنجره شکست و آقای مک به شدت عصبانی شد.

حالا پیتر کمی احساس امنیت می کرد و مدتی را نشست تا نفسی تازه کند و حالش کمی بهتر شود.

پیتر به آرامی شروع کرد به گشتن تا شاید راهی برای خروج از باغ پیدا کند. همین طور که می گشت دری چوبی پیدا کرد که می توانست از ان به بیرون باغ برود. اما متاسفانه در قفل بود.

در همین موقع پیتر در آستانه در موشی را دید که مقدار زیادی نخود فرنگی در دهانش گذاشته بود و برای خانواده اش می برد. پیتر از او پرسید آیا می توانید راه خروج از باغ را به من نشان دهی؟ اما دهان موش پر بود و او نمی توانست پاسخ دهد. بنابراین فقط سرش را به نشانه نه گفتن تکان داد.

پیتر خیلی غمگین شد و شروع کرد به گریه کردن.

بعد از کمی گریه کردن، پیتر تصمیم گرفت تا دوباره جستجو کند و راه خروج را پیدا کند. یک گاری در محوطه باغ بود. پیتر خودش را به بالای آن رساند و دید که آقای مک در حال کار کردن است. پیتر با دقت به همه طرف نگاه کرد و یک باره درب خروج را پیدا کرد.

او به آرامی از گاری پایین امد و از لای بوته ها به سمت در حرکت کرد. آهسته آهسته می رفت تا آقای مک متوجه حرکت او در لای بوته ها نشود. پیتر رفت و رفت تا بالاخره به درب باغ رسید. همان طور که وارد شده بود از زیر درب چوبی از باغ خارج شد.

او به سرعت از آن جا دور شد و حتی دیگر به پشت سرش هم نگاه نکرد. دوید و دوید تا به خانه رسید. از شدت خستگی همان جلوی درب روی شن و ماسه های نرم خوابش بد. مادرش مشغول آشپزی بود.

از دیدن پیتر با ان سر و وضع تعجب کرد. پیتر نه لباسی به تن داشت و کفشی پایش بود.

مادرش او را بغل کرد و در رختخوابش گذاشت. بعد هم کمی چای بابونه دم کرد و به او داد. بعد از این که پیتر آرام شد و استراحت کرد همه با هم شام خوردند.

پیتر آن شب تصمیم گرفت که بازیگوشی را کنار گذاشته و کمی مسئولیت پذیر باشد.

آقای مک هم از ژاکت و کفش های پیتر استفاده کردو با ان ها مترسکی ساخت و در وسط باغش قرار داد.

حالا بچه های عزیز شما فکر می کنید آیا پیتر اشتباهش را دوباره تکرار می کند؟

چرا آقای مک خرگوش هایی مانند پیتر را شکار می کند؟

آیا خرگوش ها و انسان ها همیشه با هم دوست هستند؟ چرا نه و چرا بله؟

storyberries

 

 

 

درباره nima

حتما ببینید

داستان کودکانه قبل از خواب

داستان کودکانه قبل از خواب روباه و بزغاله

داستان کودکانه قبل از خواب روباه و بزغالهRate this post داستان کودکانه قبل از خواب …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هجده + 15 =