خانه / خانه داری / قصه شب

قصه شب

قصه برای کودکان :قصه نقاشان کوچولو

قصه برای کودکان

قصه برای کودکان : قصه نقاشان کوچولو یکی بود یکی نبود. زمان تعطیلات بود. ویکی و نیکی در باغ بودند. قوطی های رنگ در همه جای باغ وجود داشت. آن ها مشغول بازی کردن بودند. در باغ قوطی های رنگ زرد، آبی، سبز، قرمز و سفید وجود داشت. نقاشان زیادی مشغول …

ادامه مطلب »

قصه تصویری قبل از خواب: داستان پیتر خرگوشه

قصه تصویری

چهار خرگوش کوچک به نام های فلاپسی، ماپسی، دم پنبه ای و پیتر به همراه مادر خود زیر ریشه  یک درخت قهوه ای بزرگ زندگی می کردند. یک روز صبح خانم خرگوشه به بچه های خود گفت: «عزیزان من، برای بازی کردن هر کجا که دوست دارید بروید اما به …

ادامه مطلب »

قصه بسیار زیبای آب زندگی

آب

یكی بود یكی نبود غیر از خدا هیشكی نبود. یك پینه دوزی بود سه تا پسر داشت: حسنی قوزی و حسینی كچل و احمدك. پسر بزرگش حسنی دعا نویس و معركه گیر بود، پسر دومی حسینی همه كاره و هیچكاره بود، گاهی آب حوض می كشید یا برف پارو میكرد …

ادامه مطلب »

قصه کودکانه دختر پادشاه

دختر پادشاه

در زمان قدیم پادشاهی بود که هفت پسر داشت و از دختر بدش می آمد. زنش حامله بود و پادشاه قصد سفر داشت. مسافرت های قدیم هم خیلی طول می کشید. پادشاه پسرانش را صدا زد و گفت: “من به سفر می روم اگر مادرتان پسر زایید تاج مرا سر …

ادامه مطلب »

داستان کودکانه قبل از خواب روباه و بزغاله

داستان کودکانه قبل از خواب

داستان کودکانه قبل از خواب روباه و بزغاله یک روز روباهی از صحرا می گذشت و دید یک گله گوسفند دارد آنجا می چرد . روباه خیلی گرسنه بود و فکر کرد:« کاش می توانستم یک گوسفند بگیرم ، اما من حریف آنها نمی شوم ، این کارها کار گرگ …

ادامه مطلب »

قصه مرد هیزم شکن از داستان های کلیله و دمنه

مرد هیزم شکن

مردی هر روز صبح به صحرا مي رفت.  هيزم جمع می کرد و براي فروش به شهر می برد. زندگی ساده اش از همين راه مي گذشت . تنها بود و همين روزي اندک بی نيازش می کرد . آن روز به هيزم هايی که جمع کرده بود، نگاه کرد …

ادامه مطلب »

قصه شب ملک محمد به دنبال برگ مروارید

ملک محمد

حاکم شهرسه پسرداشت و هرکدام از این پسرها یک مادر داشتند. ولی از تقدیر روزگار چشم حاکم نابینا بود. یک روز درویشی به خانه حاکم آمد و گفت که :« دوای درد چشم شما را میدانم. اگر پسرهات حاضر بشوند بروند میتوانند دارو را بیاورند. و آن دوا برگ مروارید …

ادامه مطلب »

پرنده آبی و اتفاقات عجیب در یک شهر

یکی بود یکی نبود. در روزگاران گذشته در یک روز، در یکی از شهرها ناگهان همه چ تبدیل به رنگ بنفش شد. تقریبا همه چیز از آسمان و اقیانوس و کوه ها، درختان و حیوانات و مردم و از حتی بلندترین آسمان خراش ها و کوچکترین موجودات مثل مورچهبنفش رنگ شده …

ادامه مطلب »

داستان کودکانه چه کسی مشق شب پاتریک را نوشت؟

داستان کودکانه

پاتریک پسری بود که بازی کردن را به جای نوشتن مشق شب و درس خواندن ترجیح می داد. او می گفت نوشتن مشق شب بسیار خسته کننده است. من ترجیح می دهم  بیس بال و بسکتبال و نینتندو بازی کنم. معلمان پاتریک به او می گفتند: “پاتریک! آیا تکالیف خود …

ادامه مطلب »

قصه شب : داستان خرس عروسکی داخل فروشگاه

یکی بود یکی نبود. در زمان های نه چندان دور، یک خرس عروسکی زیبا و بزرگ وجود داشت که در قفسه ای در یک فروشگاه نشسته بود و منتظر کسی بود که او را بخرد و به خانه اش ببرد. عروسک خرسی از یک خز خاکستری رنگ نرم و زیبا …

ادامه مطلب »

قصه کودکانه شاهزاده گل رز و پرنده طلایی

قصه کودکانه

سال ها پیش در سرزمینی دور، یک شاهزاده خانم زیبا زندگی می کردد. او موهای قرمز بلند داشت شاهزاده خانم عاشق گل رز بود. به حدی که نامش را شاهزاده گل رز گذاشتند. روزها و شب ها گذشتند و گذشتند تا شاهزاده خانم بزرگ شد. او هر شب بعد از …

ادامه مطلب »

داستان زیبا و جذاب شیخ بهایی و شاه عباس

شیخ بهایى

روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت : دلم مىخواهد ترا قاضى القضات كشور نمایم تا همانطور كه معارف را منظم كردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهی، بلكه احقاق حق مردم بشود.  شیخ بهایى گفت: قربان من یك هفته مهلت مىخواهم تا پس از گذشت آن و اتفاقاتى …

ادامه مطلب »

مرد پوست خرسی

Image result for bearskin german fairy tale

مرد پوست خرسی . روزی روزگاری مرد جوانی در یک روستا زندگی میکرد. او بسیار ناراحت بود، چون خانواده ای نداشت. یک روز ناگهان یک پیرمرد با کت مشکی آمد پیش او و گفت:” من این کت سبز رو بتو می دهم. جیب های این کت پر از پول می …

ادامه مطلب »

داستان زیبای دختری به نام گل خندان

داستان زیبای دختری به نام گل خندان

داستان زیبای دختری به نام گل خندان . يكي بود؛ يكي نبود. تاجر معتبر و صاحب نامي بود كه مردم خيلي قبولش داشتند و هر كس پول يا جواهري داشت كه مي ترسيد پيش خودش نگه دارد, آن را مي برد و پيش تاجر امانت مي گذاشت. يك روز براي …

ادامه مطلب »

سه برادر به نام های جمعه، شنبه، یکشنبه

Related image

سه برادر به نام های جمعه، شنبه، یکشنبه . روزي, روزگاري سه تا برادر بودند به اسم جمعه, شنبه و يك شنبه كه هر سه دزدهاي تر و فرزي بودند و هيچ وقت دم به تله نمي دادند. يك روز, جمعه گوسفندي دزديد؛ برد خانه سرش را بريد و گوشتش …

ادامه مطلب »