خانه / خانه داری / قصه شب (برگه 2)

قصه شب

داستان زیبا و جذاب شیخ بهایی و شاه عباس

شیخ بهایى

شیخ بهایی و شاه عباس . روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت : دلم مىخواهد ترا قاضى القضات كشور نمایم تا همانطور كه معارف را منظم كردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهی، بلكه احقاق حق مردم بشود.  شیخ بهایى گفت: قربان من یك هفته مهلت مىخواهم تا …

ادامه مطلب »

مرد پوست خرسی

Image result for bearskin german fairy tale

مرد پوست خرسی . روزی روزگاری مرد جوانی در یک روستا زندگی میکرد. او بسیار ناراحت بود، چون خانواده ای نداشت. یک روز ناگهان یک پیرمرد با کت مشکی آمد پیش او و گفت:” من این کت سبز رو بتو می دهم. جیب های این کت پر از پول می …

ادامه مطلب »

داستان زیبای دختری به نام گل خندان

داستان زیبای دختری به نام گل خندان

داستان زیبای دختری به نام گل خندان . يكي بود؛ يكي نبود. تاجر معتبر و صاحب نامي بود كه مردم خيلي قبولش داشتند و هر كس پول يا جواهري داشت كه مي ترسيد پيش خودش نگه دارد, آن را مي برد و پيش تاجر امانت مي گذاشت. يك روز براي …

ادامه مطلب »

سه برادر به نام های جمعه، شنبه، یکشنبه

Related image

سه برادر به نام های جمعه، شنبه، یکشنبه . روزي, روزگاري سه تا برادر بودند به اسم جمعه, شنبه و يك شنبه كه هر سه دزدهاي تر و فرزي بودند و هيچ وقت دم به تله نمي دادند. يك روز, جمعه گوسفندي دزديد؛ برد خانه سرش را بريد و گوشتش …

ادامه مطلب »

مرد فقیر به دنبال فلک

مرد فقیر

مرد فقیر بود كه آه در بساط نداشت و به هر دري كه مي زد كار و بارش رو به راه نمي شد. شبي تا صبح از غصه خوابش نبرد. نشست فكر كرد چه كند, چه نكند و آخر سر نتيجه گرفت بايد برود فلك را پيدا كند و علت …

ادامه مطلب »

راهزن قبا سنگی دوز

قبا سنگی دوز . روزي بود؛ روزي نبود. غير از خدا هيشكي نبود. مرد راهزني بود كه يك زن و سه تا دختر داشت. روزي مرد راهزن مي خواست برود سر راه دزدي كند. زنش گفت «برام سينه ريز طلا بيار.»  دختر بزرگش گفت «برام النگو بيار.» دختر وسطي گفت «برام دستبند …

ادامه مطلب »

قصه شب طاووس مغرور

قصه شب

قصه شب طاووس مغرور . روزی روزگاری طاووسی زیبای در جنگل زندگی می‌کرد. کبوتر به طاووس گفت:” واوو، طاووس، پروبال تو خیلی خوشگل و رنگی هستند.” طاووس مغرورانه به دوستان جواب می‌داد که:” رنگی و درخشان هم هستند، بنظرتان جذاب نیستند؟” گنجشک گفت:” چرا خیلی جذاب هستند، من آرزو دارم …

ادامه مطلب »

قصه جادوگر و ستاره ها یک قصه خوب برای قبل از خواب

قصه جادوگر و ستاره ها

قصه جادوگر و ستاره ها یک قصه خوب برای قبل از خواب .یکی بود و یکی نبود. یه شهری بود خیلی بزرگ. از همه رنگ. رنگ و وارنگ. چه شهری بود؟ شهر ستاره ها. ستاره های رنگارنگ که از همه جای آسمون اومدن رو زمین. یکی از روزها جادوگر بلا، …

ادامه مطلب »

داستان دیوهای دماغ دراز

داستان دیوهای دماغ دراز

داستان دیوهای دماغ دراز . یكی بود، یكی نبود. در زمانهای خیلی خیلی دور، دو دیو دماغ دراز در یكی از كوههای بلند شمال ژاپن زندگی می‌كردند. یكی از آنها “دیوآبی” و آن یكی “دیو قرمز” بود. آنها به خاطر داشتن دماغهای دراز به خودشان افتخار می‌كردند. آنها هر وقت …

ادامه مطلب »

قصه قبل از خواب لارا کفشدوزکی که زرد بود! قصه تصویری برای بچه های خوب

قصه قبل از خواب لارا کفشدوزکی که زرد بود! لارا کفشدوزکی که زرد بود. لارا خانم کوچوکولیی بود که در بین کفشدوزک های دیگر با خانواده اش زندگی می کرد. لارا بر خلاف دیگر کفشدوزک ها قرمز نبود بلکه زرد رنگ بود. او همیشه دوست داشت به رنگ قرمز و مثل …

ادامه مطلب »

قصه کشاورز پیر و خرس

قصه کشاورز پیر و خرس

قصه کشاورز پیر و خرس . يکى بود يکى نبود. پيرمدى بود که قطعه زمينى داشت. اين پيرمد نان سالانهٔ خود و هفت دختر خود را از کشت زمين به‌دست مى‌آورد. يک روز پيرمد مشغول شخم زدن زمين خود بود، خرسى از راه رسيد و گفت: عمو! خداقوت مرا شريک …

ادامه مطلب »

داستان آقای ویتینگتون مردی که دوست داشت شهردار شود!

Related image

امروز داستان آقای ویتینگتون را باهم می خوانیم، زندگی پسرک پیتیمی که با آروزوی پولدار شدن به لندن آمد و با تلاش بسیار شهردار شهر لندن شد. دعوت می کنم تا این داستان زیبا را باهم بخوانیم.   روزی روزگاری در زمان های قدیم پسری یتیم به نام دیک وایتینگتون …

ادامه مطلب »

قصه دختر نارنج و ترنج

قصه دختر نارنج و ترنج

قصه دختر نارنج و ترنج یکی از قصه های قدیمی و زیبا می باشد. روزی، روزگاری پادشاهی به همراه همسرش به خوبی و خوشی زندگی می کرد. آنها فقط یک مشکل داشتند. مشکل پادشاه و ملکه این بود که فرزند نداشتند. روزی از روزها پيرزن فقیری به قصر پادشاه آمد …

ادامه مطلب »

قصه مرد کلاه فروش و میمون

قصه

قصه مرد کلاه فروش و میمون یک قصه زیبای انگلیسی است که نتیجه بسیار جالبی دارد. این قصه را تا انتها مطالعه کنید و از نتیجه آن در همه امور استفاده کنید. روزی روزگاری در یک روستای کوچک فروشنده ای زندگی میکرد، که کلاه آفتابی می فروخت. فروشنده: کلاه آفتابی… …

ادامه مطلب »

داستان زیبای هانسل و گرتل

هانسل و کرتل

روزی روزگاری مرد فقیر هیزم شکنی همراه با دو فرزندش و همسر جدیدش_ نامادری بچه ها _ در یک جنگل بزرگ زندگی میکردند. او دو فرزند یکی پسر و یکی دختر به نام های هانسل و گرتل داشت. هر روز هیزم شکن برای سیر کردن و مراقبت از خانواده اش …

ادامه مطلب »

سه راهزن و صندوقچه

سه راهزن

در قديم فاصله شهرها از هم دور بود و مسافرت از شهري به شهر ديگر ، روزها و ماهها طول مي كشيد . در آن روزها مسافرت كردن همراه با خطر بود . خطر گمشدن ، گرسنگي و تشنگي ، و دزداني كه در كمين مسافران بودند . به اين …

ادامه مطلب »