خانه / آرشیو برچسب ها: داستانهای کودکان

آرشیو برچسب ها: داستانهای کودکان

قصه طاووس مغرور

قصه شب

قصه طاووس مغرور قصه زیبا و آموزنده ای است که در این مطلب تقدیم حضورتان می کنیم. با ما همراه باشید.   قصه طاووس مغرور یک قصه زیبا و آموزنده   روزی روزگاری طاووسی زیبای در جنگل زندگی می‌کرد. کبوتر به طاووس گفت:” واوو، طاووس، پروبال تو خیلی خوشگل و …

ادامه مطلب »

قصه مرغ قرمز کوچولو یه قصه جذاب و شنیدنی برای بچه های خوب

قصه مرغ قرمز کوچولو

قصه مرغ قرمز کوچولو یه قصه جذاب و شنیدنی در مورد مامان مرغه هست که با تلاش و پشتکار هدفی مهم رو دنبال میکنه. قصه مرغ قرمز کوچولو یکی بود یکی نبود در مزرعه ای زیبا مرغی قرمز به همراه چند جوجه ناز و مامانی در کنار حیواناتی دیگر زندگی …

ادامه مطلب »

قصه برای کودکان :قصه نقاشان کوچولو

قصه برای کودکان

قصه برای کودکان : قصه نقاشان کوچولو یکی بود یکی نبود. زمان تعطیلات بود. ویکی و نیکی در باغ بودند. قوطی های رنگ در همه جای باغ وجود داشت. آن ها مشغول بازی کردن بودند. در باغ قوطی های رنگ زرد، آبی، سبز، قرمز و سفید وجود داشت. نقاشان زیادی مشغول …

ادامه مطلب »

قصه تصویری قبل از خواب: داستان پیتر خرگوشه

قصه تصویری

چهار خرگوش کوچک به نام های فلاپسی، ماپسی، دم پنبه ای و پیتر به همراه مادر خود زیر ریشه  یک درخت قهوه ای بزرگ زندگی می کردند. یک روز صبح خانم خرگوشه به بچه های خود گفت: «عزیزان من، برای بازی کردن هر کجا که دوست دارید بروید اما به …

ادامه مطلب »

قصه بسیار زیبای آب زندگی

آب

یكی بود یكی نبود غیر از خدا هیشكی نبود. یك پینه دوزی بود سه تا پسر داشت: حسنی قوزی و حسینی كچل و احمدك. پسر بزرگش حسنی دعا نویس و معركه گیر بود، پسر دومی حسینی همه كاره و هیچكاره بود، گاهی آب حوض می كشید یا برف پارو میكرد …

ادامه مطلب »

قصه کودکانه دختر پادشاه

دختر پادشاه

در زمان قدیم پادشاهی بود که هفت پسر داشت و از دختر بدش می آمد. زنش حامله بود و پادشاه قصد سفر داشت. مسافرت های قدیم هم خیلی طول می کشید. پادشاه پسرانش را صدا زد و گفت: “من به سفر می روم اگر مادرتان پسر زایید تاج مرا سر …

ادامه مطلب »

قصه مرد هیزم شکن از داستان های کلیله و دمنه

مرد هیزم شکن

مردی هر روز صبح به صحرا مي رفت.  هيزم جمع می کرد و براي فروش به شهر می برد. زندگی ساده اش از همين راه مي گذشت . تنها بود و همين روزي اندک بی نيازش می کرد . آن روز به هيزم هايی که جمع کرده بود، نگاه کرد …

ادامه مطلب »

قصه ملک محمد به دنبال برگ مروارید

ملک محمد

قصه ملک محمد یکی از داستان های حماسی و اجتماعی منطقه آذربایجان است که در استان های آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی و اردبیل مطرح است و قدمتی تاریخی دارد. قصه ملک محمد از زبان ریش سفیدان و زنان مسن برای کودکان بازگو می شود. در هر نقطه از منطقه آذربایجان قصه …

ادامه مطلب »

پرنده آبی و اتفاقات عجیب در یک شهر

یکی بود یکی نبود. در روزگاران گذشته در یک روز، در یکی از شهرها ناگهان همه چ تبدیل به رنگ بنفش شد. تقریبا همه چیز از آسمان و اقیانوس و کوه ها، درختان و حیوانات و مردم و از حتی بلندترین آسمان خراش ها و کوچکترین موجودات مثل مورچهبنفش رنگ شده …

ادامه مطلب »

قصه کودکانه شاهزاده گل رز و پرنده طلایی

قصه کودکانه

سال ها پیش در سرزمینی دور، یک شاهزاده خانم زیبا زندگی می کردد. او موهای قرمز بلند داشت شاهزاده خانم عاشق گل رز بود. به حدی که نامش را شاهزاده گل رز گذاشتند. روزها و شب ها گذشتند و گذشتند تا شاهزاده خانم بزرگ شد. او هر شب بعد از …

ادامه مطلب »

داستان زیبا و جذاب شیخ بهایی و شاه عباس

شیخ بهایى

شیخ بهایی و شاه عباس . روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت : دلم مىخواهد ترا قاضى القضات كشور نمایم تا همانطور كه معارف را منظم كردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهی، بلكه احقاق حق مردم بشود.  شیخ بهایى گفت: قربان من یك هفته مهلت مىخواهم تا …

ادامه مطلب »

مرد پوست خرسی

Image result for bearskin german fairy tale

مرد پوست خرسی . روزی روزگاری مرد جوانی در یک روستا زندگی میکرد. او بسیار ناراحت بود، چون خانواده ای نداشت. یک روز ناگهان یک پیرمرد با کت مشکی آمد پیش او و گفت:” من این کت سبز رو بتو می دهم. جیب های این کت پر از پول می …

ادامه مطلب »

سه برادر به نام های جمعه، شنبه، یکشنبه

Related image

سه برادر به نام های جمعه، شنبه، یکشنبه . روزي, روزگاري سه تا برادر بودند به اسم جمعه, شنبه و يك شنبه كه هر سه دزدهاي تر و فرزي بودند و هيچ وقت دم به تله نمي دادند. يك روز, جمعه گوسفندي دزديد؛ برد خانه سرش را بريد و گوشتش …

ادامه مطلب »

مرد فقیر به دنبال فلک

مرد فقیر

مرد فقیر بود كه آه در بساط نداشت و به هر دري كه مي زد كار و بارش رو به راه نمي شد. شبي تا صبح از غصه خوابش نبرد. نشست فكر كرد چه كند, چه نكند و آخر سر نتيجه گرفت بايد برود فلك را پيدا كند و علت …

ادامه مطلب »

راهزن قبا سنگی دوز

قبا سنگی دوز . روزي بود؛ روزي نبود. غير از خدا هيشكي نبود. مرد راهزني بود كه يك زن و سه تا دختر داشت. روزي مرد راهزن مي خواست برود سر راه دزدي كند. زنش گفت «برام سينه ريز طلا بيار.»  دختر بزرگش گفت «برام النگو بيار.» دختر وسطي گفت «برام دستبند …

ادامه مطلب »

قصه جادوگر و ستاره ها یک قصه خوب برای قبل از خواب

قصه جادوگر و ستاره ها

قصه جادوگر و ستاره ها یک قصه خوب برای قبل از خواب .یکی بود و یکی نبود. یه شهری بود خیلی بزرگ. از همه رنگ. رنگ و وارنگ. چه شهری بود؟ شهر ستاره ها. ستاره های رنگارنگ که از همه جای آسمون اومدن رو زمین. یکی از روزها جادوگر بلا، …

ادامه مطلب »