خانه / آرشیو برچسب ها: قصه برای کودکان

آرشیو برچسب ها: قصه برای کودکان

اتفاقی که برای آقای سنجاب افتاد!

اتفاقی که برای آقا سنجابه افتاد در یک جنگل زیبا بالای یک درخت بلند یک سنجاب خاکستری به همراه همسرش در داخل لانه کوچکی زندگی می کردند. در یکی از روزها آقا سنجابه بر روی شاخه درخت نشسته بود و از نسیم خنکی که می وزید و منظره زیبایی که …

ادامه مطلب »

قصه برای کودکان :قصه نقاشان کوچولو

قصه برای کودکان

قصه برای کودکان : قصه نقاشان کوچولو یکی بود یکی نبود. زمان تعطیلات بود. ویکی و نیکی در باغ بودند. قوطی های رنگ در همه جای باغ وجود داشت. آن ها مشغول بازی کردن بودند. در باغ قوطی های رنگ زرد، آبی، سبز، قرمز و سفید وجود داشت. نقاشان زیادی مشغول …

ادامه مطلب »

قصه تصویری قبل از خواب: داستان پیتر خرگوشه

قصه تصویری

چهار خرگوش کوچک به نام های فلاپسی، ماپسی، دم پنبه ای و پیتر به همراه مادر خود زیر ریشه  یک درخت قهوه ای بزرگ زندگی می کردند. یک روز صبح خانم خرگوشه به بچه های خود گفت: «عزیزان من، برای بازی کردن هر کجا که دوست دارید بروید اما به …

ادامه مطلب »

قصه مرد هیزم شکن از داستان های کلیله و دمنه

مرد هیزم شکن

مردی هر روز صبح به صحرا مي رفت.  هيزم جمع می کرد و براي فروش به شهر می برد. زندگی ساده اش از همين راه مي گذشت . تنها بود و همين روزي اندک بی نيازش می کرد . آن روز به هيزم هايی که جمع کرده بود، نگاه کرد …

ادامه مطلب »

قصه ملک محمد به دنبال برگ مروارید

ملک محمد

قصه ملک محمد یکی از داستان های حماسی و اجتماعی منطقه آذربایجان است که در استان های آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی و اردبیل مطرح است و قدمتی تاریخی دارد. قصه ملک محمد از زبان ریش سفیدان و زنان مسن برای کودکان بازگو می شود. در هر نقطه از منطقه آذربایجان قصه …

ادامه مطلب »

پرنده آبی و اتفاقات عجیب در یک شهر

یکی بود یکی نبود. در روزگاران گذشته در یک روز، در یکی از شهرها ناگهان همه چ تبدیل به رنگ بنفش شد. تقریبا همه چیز از آسمان و اقیانوس و کوه ها، درختان و حیوانات و مردم و از حتی بلندترین آسمان خراش ها و کوچکترین موجودات مثل مورچهبنفش رنگ شده …

ادامه مطلب »

قصه کودکانه شاهزاده گل رز و پرنده طلایی

قصه کودکانه

سال ها پیش در سرزمینی دور، یک شاهزاده خانم زیبا زندگی می کردد. او موهای قرمز بلند داشت شاهزاده خانم عاشق گل رز بود. به حدی که نامش را شاهزاده گل رز گذاشتند. روزها و شب ها گذشتند و گذشتند تا شاهزاده خانم بزرگ شد. او هر شب بعد از …

ادامه مطلب »

مرد پوست خرسی

Image result for bearskin german fairy tale

مرد پوست خرسی . روزی روزگاری مرد جوانی در یک روستا زندگی میکرد. او بسیار ناراحت بود، چون خانواده ای نداشت. یک روز ناگهان یک پیرمرد با کت مشکی آمد پیش او و گفت:” من این کت سبز رو بتو می دهم. جیب های این کت پر از پول می …

ادامه مطلب »

راهزن قبا سنگی دوز

قبا سنگی دوز . روزي بود؛ روزي نبود. غير از خدا هيشكي نبود. مرد راهزني بود كه يك زن و سه تا دختر داشت. روزي مرد راهزن مي خواست برود سر راه دزدي كند. زنش گفت «برام سينه ريز طلا بيار.»  دختر بزرگش گفت «برام النگو بيار.» دختر وسطي گفت «برام دستبند …

ادامه مطلب »

قصه شب طاووس مغرور

قصه شب

قصه شب طاووس مغرور . روزی روزگاری طاووسی زیبای در جنگل زندگی می‌کرد. کبوتر به طاووس گفت:” واوو، طاووس، پروبال تو خیلی خوشگل و رنگی هستند.” طاووس مغرورانه به دوستان جواب می‌داد که:” رنگی و درخشان هم هستند، بنظرتان جذاب نیستند؟” گنجشک گفت:” چرا خیلی جذاب هستند، من آرزو دارم …

ادامه مطلب »

قصه جادوگر و ستاره ها یک قصه خوب برای قبل از خواب

قصه جادوگر و ستاره ها

قصه جادوگر و ستاره ها یک قصه خوب برای قبل از خواب .یکی بود و یکی نبود. یه شهری بود خیلی بزرگ. از همه رنگ. رنگ و وارنگ. چه شهری بود؟ شهر ستاره ها. ستاره های رنگارنگ که از همه جای آسمون اومدن رو زمین. یکی از روزها جادوگر بلا، …

ادامه مطلب »

داستان دیوهای دماغ دراز

داستان دیوهای دماغ دراز

داستان دیوهای دماغ دراز . یكی بود، یكی نبود. در زمانهای خیلی خیلی دور، دو دیو دماغ دراز در یكی از كوههای بلند شمال ژاپن زندگی می‌كردند. یكی از آنها “دیوآبی” و آن یكی “دیو قرمز” بود. آنها به خاطر داشتن دماغهای دراز به خودشان افتخار می‌كردند. آنها هر وقت …

ادامه مطلب »

قصه کشاورز پیر و خرس

قصه کشاورز پیر و خرس

قصه کشاورز پیر و خرس . يکى بود يکى نبود. پيرمدى بود که قطعه زمينى داشت. اين پيرمد نان سالانهٔ خود و هفت دختر خود را از کشت زمين به‌دست مى‌آورد. يک روز پيرمد مشغول شخم زدن زمين خود بود، خرسى از راه رسيد و گفت: عمو! خداقوت مرا شريک …

ادامه مطلب »

داستان آقای ویتینگتون مردی که دوست داشت شهردار شود!

Related image

امروز داستان آقای ویتینگتون را باهم می خوانیم، زندگی پسرک پیتیمی که با آروزوی پولدار شدن به لندن آمد و با تلاش بسیار شهردار شهر لندن شد. دعوت می کنم تا این داستان زیبا را باهم بخوانیم.   روزی روزگاری در زمان های قدیم پسری یتیم به نام دیک وایتینگتون …

ادامه مطلب »

قصه مرد کلاه فروش و میمون

قصه

قصه مرد کلاه فروش و میمون یک قصه زیبای انگلیسی است که نتیجه بسیار جالبی دارد. این قصه را تا انتها مطالعه کنید و از نتیجه آن در همه امور استفاده کنید. روزی روزگاری در یک روستای کوچک فروشنده ای زندگی میکرد، که کلاه آفتابی می فروخت. فروشنده: کلاه آفتابی… …

ادامه مطلب »

سه راهزن و صندوقچه

سه راهزن

در قديم فاصله شهرها از هم دور بود و مسافرت از شهري به شهر ديگر ، روزها و ماهها طول مي كشيد . در آن روزها مسافرت كردن همراه با خطر بود . خطر گمشدن ، گرسنگي و تشنگي ، و دزداني كه در كمين مسافران بودند . به اين …

ادامه مطلب »